محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
712
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيمبرى چكار ؟ ولى هر سخنى را حقيقتى هست ، حقيقت گفتار و آغاز كار خويش با من بگوى . » پيمبر خداى از سؤال وى در عجب شد و گفت : « اى برادر بنى عامرى اين قصه كه پرسيدى دراز است و نشستن بايد ، بيا بنشين . » مرد بنشست و پاها جفت كرد و بخفت چنان كه شتر خسبد . و پيمبر با وى سخن كرد و گفت : « اى برادر عامرى ! حقيقت گفتار و آغاز كار من چنانست كه من دعوت پدرم ابراهيمم و بشارت عيسى پسر مريمم و نخستين فرزند مادرم بودم و چون مرا بار گرفت از سنگينى من به ياران خويش شكايت كرد ، آنگاه مادرم به خواب ديد كه نورى در شكم دارد و چشم من از پى نور بود و نور پيش ديدهء من بود تا مشرقها و مغربهاى زمين براى من روشن شد ، پس از آن مادرم مرا بنهاد و بزرگ شدم و چون بزرگ شدم بتان قريش را دشمن داشتم و از شعر بيزار بودم و در بنى ليث بن بكر شير خوردم و يك روز كه از كسان خويش به سويى بودم و در دل دره اى با كودكان همسال سبد بازى مىكرديم سه كس بيامدند و يك طشت طلا همراه داشتند كه پر از برف بود و مرا از ميان همراهانم بگرفتند و آنها گريزان برفتند تا به لب دره رسيدند و به آن سه كس گفتند : « از اين پسر چه مىخواهيد كه او از ما نيست ، پسر سالار قريش است و پدر ندارد و به شيرخوارى اينجا افتاده و شما را از كشتن او سود نباشد اگر مىخواهيد او را بكشيد يكى از ما را بگيريد و به جاى او بكشيد و اين پسر را بگذاريد كه پدر ندارد و چون كودكان ديدند كه آن كسان جوابشان نمىدهند شتابان سوى قبيله رفتند تا خبر دهند و كمك بخواهند . و يكى از سه كس بيامد و مرا به ملايمت به زمين افكند آنگاه سينهء مرا تا نزديك تهيگاه بشكافت و من او را همى ديدم اما دردى نداشتم ، آنگاه احشاى شكم مرا برون آورد و با آن برف بشست و پاكيزه كرد و به جا نهاد ، پس از آن يكى ديگرشان برخاست و به دو گفت : « پس برو » و او را از من دور كرد و دست به درونم برد و